user

Dastanhaye man o ayal | داستان‌های من و عیال

©Copyright Persian Media Production
    1
    Average play count
    4
    Played
    1
    Subscribers
    می‌گم: «دانشجوی معماری که خشتکش دم زانوشه و تنبونش از شلوارش زده بیرون، هیچ جوری توُ کَتًم نمی‌ره». می‌گه: «کسی که آزارش به کسی نرسه، خوبه دیگه. حالا می‌خواد آرنولد شوارتزنگر باشه یا مادر فول...
    • 1

    • 6 years ago
    16:00
    بگین اشتباه کردین پشت سرشون حرف زدین، تو زندگی‌شون سرک کشیدین، یک کلاغ چهل کلاغ کردین، نسبتای ناروا بهشون دادین و زندگی‌شونو به هم ریختین... بگین پشیمونین، بگین دیگه از این غلطا نمی‌خورین... ...
    • 1

    • 6 years ago
    17:09
    من یه عمر زحمت کشیدم که این اعتبار و آبرو رو برا خودم دست و پا کنم. تو جوونی؛ نمی‌دونی بی‌آبرویی با آدم چه می‌کنه؛ نمی‌دونی حرف مردم چه‌جوری گوشت تن آدمو می‌خوره... ...
    • 1

    • 6 years ago
    17:51
    خیز برمی‌داره طرفم که: «تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی‌بره؟» می‌پرسم: «باید چی کار کنم؟» می‌گه: «بذار از خودش جلو بزنه، بذار از دفعه‌ی قبل خودش بهتر باشه، بذار همیشه فقط با خودش مسابقه بده.»...
    • 0

    • 6 years ago
    15:54
    می‌گه: «من دیگه بچه نیستم، خودم خیر و صلاحم رو بهتر می‌فهمم.» می‌گم: «آخه لامصب من چارتا کفش بیشتر از تو پاره کردم.» می‌گه: «کفش پاره به چه دردم می‌خوره؛ همه چی داره دیجیتالی می‌شه.» ...
    • 0

    • 6 years ago
    13:20
    «من فقط می‌گم لازمه توی هر خونه‌یی پُر باشه از کاغذ و مداد و مدادرنگی که مغز آدمای خونه راه بیفته.»... «لازمه، لازمه! یه بار دیگه بگی لازمه با همین ماهیتابه چنان می‌کوبم توُ ملاجت که آمبولانس...
    • 0

    • 6 years ago
    12:50
    گفتم: «بَدِه بچه‌ها به جای زل‌زدن به تلویزیون و کامپیوتر و آیفون و آیپد و غیره و ذلک، یه خورده تو فضاهای بزرگِ ذهنشون پرواز کنن؟»… می‌گه: «من که نفهمیدم تو چرا رفتی آرشیتکت شدی؛ به خدا شاعر م...
    • 1

    • 6 years ago
    15:47
    دعای توُ خلوت برام یه چیز دیگه‌اس .هروقت بارون نم‌نم بباره، با این رفیق بالانشین‌مون درددل می‌کنم؛ می‌گم، می‌خندم، گریه می‌کنم. شما که غریبه نیستین؛ گاهی هم می‌زنم زیر چونه‌اش! ...
    • 0

    • 6 years ago
    12:37
    «یعنی می‌گی من متعصب‌ام؟!» ... «… رگای گردنت شده مث خیار چنبر، چشات شده دو تا آلو برقونی، صدات رو ول کردی صد رحمت به علی آقا وانتی، چکشی می‌کوبی رو ترمز صد رحمت به اتوبوسای شرکت واحد... نظر خ...
    • 0

    • 6 years ago
    13:42
    وسط همه‌ی این خرت و پر‌ت‌ها، بهتر از همه همین دفترچه‌ی نقاشی‌هایِ هشت-نه سالگیمه. هنوزم فکر می‌کنم بزرگ‌ترین گنجینه‌‌ای‌یه که دارم. با خودم می‌گم کاش همه‌مون به جای حرف‌های قشنگ، تصویرهای قشن...
    • 0

    • 6 years ago
    13:52
    دیروز پام رو پله پیچ خورد و پله‌ها رو چهار تا یکی اومدم پایین. حس می‌کنم دیگه دلم نمی‌خواد پامو روُ هیچ پله‌ای بذارم. می‌دونم؛ اگه پدر بود می‌گفت: «خودتو جمع کن پسر؛ اون بالا، بالای پله‌ها، ی...
    • 0

    • 6 years ago
    15:11
    امروز لاکی مُرد؛ لاکی رحمانی. ته باغچه، گودالی رو که لاکی همیشه توش می‌خوابید گودتر کردم و لاکی رو گذاشتم توش. هنوز چشم باز نکرده بودم که ریحان پرسید: بابا! ما چرا می‌میریم؟ ...
    • 0

    • 6 years ago
    12:59